دلم که می گیرد از پنجره ی اتاقم زل می زنم به نور سبز رنگی که معرف مسجدی است زیبا….
روی تک گلدسته اش نام حضرت حق جلوه گر است…
اشکهایم را می بیند . خنده هایم را هم به همین منوال…
عجیب راحتیم با هم….

دلم که می گیرد از پنجره ی اتاقم زل می زنم به نور سبز رنگی که معرف مسجدی است زیبا….
روی تک گلدسته اش نام حضرت حق جلوه گر است…
اشکهایم را می بیند . خنده هایم را هم به همین منوال…
عجیب راحتیم با هم….

تو حیاط یه درخت آلوچه است…
چون کوچیکه…هیشکی باورش نداره…
دورش یه حصار نرده ایه
برا همین کسی دورش نمی ره
کوچولو نمی تونست بزرگتر بشه
اونم همش دوست داره بزرگ بشه و بزرگ تر
اما اینو هر کسی نمی دونه
آفتابی که بهش می خوره خیلی خیلی کمه…
چون آلوچه نمیده هیچ وقت…
هیشکی باورش نمی کنه…
اما اون واقعا یه درخت آلوچه است…
اینو میشه فهمید از برگاش
برتولت برشت…